![]() |
![]() |
|
| عشقولانه |
|
کودک نجوا کرد : خدایا با من صحبت کن .
و یک چکاوک در چمن زار آواز خواند ولی کودک نشنید.. پس کودک فریاد زد : خدایا با من صحبت کن . و آذرخش در آسمان غرید ولی کودک متوجه نشد .. کودک فریاد زد : خدایا یک معجزه به من نشان بده و یک زندگی متولد شد ... ولی کودک نفهمید .. کودک در ناامیدی گریه کرد و گفت : خدایا مرا لمس کن و بگذار تو را بشناسم . پس خدا نزد کودک آمد و او را لمس کرد . ولی کودک بال های پروانه را شکست و در حالی که خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد ... ................ اگه تو جای این کودک بودی می فهمیدی که خدا داره باهات صحبت می کنه چی کار می کردی؟؟؟ اصلا دنبال نشانه ها می گردی ؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 13:13 توسط هلما |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به شکوفایی گل
به نسیم سحرگاه سوگند به غزل های وصال به چراغانی شب به نفس های تو در دهکده ی خاموشی به دل آرایی شب بو به هنرمندی آب به بیابان خدا دامن پر گل باد به چمن زار طبیعت به درختان سوگند به نشاط بشری به صداقت , دوستی به شب و روز و سیاهی و سپیدی سوگند این همه خلقت او از برای من و توست از برای نفس هر انسان و هر آن زیبایی که در این عالم هست و خدای دوستی و همه عشق و محبت از برای من و توست سینه ات پر کن از این گوهر خوش طینت خلق سینه ات پر از این آیینه ی مهر و صفا این همه هدیه به خلق و کجاست شکر و سپاس ؟؟؟ از برای این همه لطف خدا ؟؟؟ |
| پیوندهای روزانه |
|
NEVESHTE از آنتونی رابینز تا موفقیت روانشناسی دنياي رياضيات عشق فلسفی..سیاستی عاشقانه Relaxation آخ دلم . نشكني ها ... زن و زیبایی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|