![]() |
![]() |
|
| عشقولانه |
|
به من می گفت اگر روزی جدا گردی
و با غیر آشنا گردی چون غنچه ای نشکفته ای من از آن دوری طاقت سوز می سوزم و با خود در اندیشه اگر روزی جدا گردد و با غیر آشنا گردد چو مرغ شب ز داغ هجرانش تا سحر یک شب نمی پایم ولی روزی رسید و ما جدا گشتیم و من دیدم نه او از دوری من مرد نه من از غصه دق کردم ..... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 21:58 توسط هلما |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به شکوفایی گل
به نسیم سحرگاه سوگند به غزل های وصال به چراغانی شب به نفس های تو در دهکده ی خاموشی به دل آرایی شب بو به هنرمندی آب به بیابان خدا دامن پر گل باد به چمن زار طبیعت به درختان سوگند به نشاط بشری به صداقت , دوستی به شب و روز و سیاهی و سپیدی سوگند این همه خلقت او از برای من و توست از برای نفس هر انسان و هر آن زیبایی که در این عالم هست و خدای دوستی و همه عشق و محبت از برای من و توست سینه ات پر کن از این گوهر خوش طینت خلق سینه ات پر از این آیینه ی مهر و صفا این همه هدیه به خلق و کجاست شکر و سپاس ؟؟؟ از برای این همه لطف خدا ؟؟؟ |
| پیوندهای روزانه |
|
NEVESHTE از آنتونی رابینز تا موفقیت روانشناسی دنياي رياضيات عشق فلسفی..سیاستی عاشقانه Relaxation آخ دلم . نشكني ها ... زن و زیبایی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|