![]() |
![]() |
|
| عشقولانه |
|
چقدر دوست دارم به زمان نزديك بشم . - كدوم زمان ؟ چقدر دور ؟ زماني كه به اين دنيا پا گذاشتم . خيلي دور نيست . يادمه تو بغل خدا بودم . تو آغوش مهربونش داشت از اون دنيا باهام وداع مي كرد تا منو بفرسته تو اين عالم خاكي . چقدر خوش بوديم . يادش بخير. - چه ساعتي بود ؟
ساعت 20:35 دقيقه شب . بعضي از فرشته ها داشتن خودشونو براي اذان آماده مي كردن و اسباب پذيرايي از نمازگزاران رو پهن مي كردن . - كدوم روز از هفته بود ؟ دوشنبه بود. اگه اشتباه نكنم .
- چه تاريخي ؟ 19 . در كدوم ماه سال ؟ مرداد . ( اسد ) آره ...خودشه . دوشنبه 19 مرداد ساعت 20:35 دقيقه شب . من از يه عالم ديگه مسافر بودم و يه عالمه آدم زميني كه منتظر رسيدنم بودن .. دوست دارم نزديك و نزديك تر بشم .آره ... آدم اگه خودشو از گذشته خيلي دور ندونه براش بهتره .. گذشته رو كمتر فراموش مي كنه .
- چند سال پيش ؟؟ به سال شما مي شه هفده سال زميني . ولي اونجا خيلي بيشتر از اينها بودم .
- كجا ؟؟ اي بابا ... دنياي قبلي رو ميگم ديگه ...
- آهان .. خوب مثلا چقدر بيش تر ؟؟ نمي دونم . شايد از زمان خلقت آدم ...
- يعني اون موقع تو هم بودي ؟؟ گفتم كه ...ديقا نمي دونم . ولي فكر مي كنم منم بودم . درست يادم نمياد . آخه اونجا اصلا زمان مطرح نيست .
- حالا تا كي مي خواي تو اين دنيا بموني ؟؟ نمي دونم . تا هروقت كه خدا بخواد . هروقت دلش برام تنگ شه منو مي بره پيش خودش .
- خودت چي ؟؟ دوست داري بري ؟؟ آره ... خيلي دوست دارم . ولي دوست دارم كامل بشم بعد برم . آخه منم خيلي دلم براي خدا تنگ شد9 .
- گفتي لحظه ي خداحافظي در آغوش خدا بودي ؟؟ آره .
- خدا بهت چيزي نگفت ؟ چرا . آخرين لحظه تو گوشم گفت : (( برو عزيزم . ولي بدون من هميشه كنارت هستم و با توام . خوب نگاهم كن تا فراموشم نكني . )) تا امروز هم بودنش رو با خودم در لحظه لحظه ي زندگيم حس مي كنم ولي چهره ي مهربونش اصلا يادم نمياد . خدا از ما زميني ها بهت چيزي نگفت ؟ نه..فقط وقتي داشتم براي اتومدن به اين دنيا گريه مي كردم گفت : (( نگران نباش . يه فرشته ي مهربون تو اون عالم خاكي هست كه محافظ توست و ازت به خوبي نگهداري مي كنه . )) - ....... خوب ؟؟ اسمش رو نگفت ؟؟ چرا .... مادر .. تولدم مبارك .....
خيلي دور نيست .. فقط هفده سال زميني ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 19:29 توسط هلما |
|
|
این رو بدونید که به وجود تک تک شما عزیزان افتخار می کنیم .
واقعا خسته نباشید . گل کاشتید . به امید موفقیت های بعدی و افتخار آمیز شما . برای همگی شما دوستای گلم آرزوی سلامتی و سعادت و سربلندی دارم . همچنین خسته نباشید می گم به بقیه دوستانی که این مرحله سرنوشت ساز زندگی رو پشت سر گذاشتن .
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 2:59 توسط هلما |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به شکوفایی گل
به نسیم سحرگاه سوگند به غزل های وصال به چراغانی شب به نفس های تو در دهکده ی خاموشی به دل آرایی شب بو به هنرمندی آب به بیابان خدا دامن پر گل باد به چمن زار طبیعت به درختان سوگند به نشاط بشری به صداقت , دوستی به شب و روز و سیاهی و سپیدی سوگند این همه خلقت او از برای من و توست از برای نفس هر انسان و هر آن زیبایی که در این عالم هست و خدای دوستی و همه عشق و محبت از برای من و توست سینه ات پر کن از این گوهر خوش طینت خلق سینه ات پر از این آیینه ی مهر و صفا این همه هدیه به خلق و کجاست شکر و سپاس ؟؟؟ از برای این همه لطف خدا ؟؟؟ |
| پیوندهای روزانه |
|
NEVESHTE از آنتونی رابینز تا موفقیت روانشناسی دنياي رياضيات عشق فلسفی..سیاستی عاشقانه Relaxation آخ دلم . نشكني ها ... زن و زیبایی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|