![]() |
![]() |
|
| عشقولانه |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 14:31 توسط هلما |
|
|
به ره عشق رفتن آسان نیست این ره کوچه و خیابان نیست بی امان لحظه لحظه باید رفت چون در این راه خط پایان نیست از دل تیرگی بیا بیرون ...... روشنی پشت ابر پنهان نیست عشق رویش به سوی آیینه هاست هدفش کافر و مسلمان نیست در بیابان عشق باید سوخت گفتن این قصیده آسان نیست عشق در واژه ها نمی گنجد چه توان گفت ؟ گفتن آسان نیست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 15:15 توسط هلما |
|
|
اون چقدر ساده ازم بريد و رفت وانمود كرد كه منو نديد و رفت همه گفتن اون ازت بي خبره گريه هاي دلم رو شنيد و رفت كم كم حس كردم براش تكراريم يه عروسك جديد خريد و رفت اوني كه قسم مي خورد عاشقمه جام گذاشت تنها و نااميد و رفت يادشم نبود يه روز يه عاشقي سر به ديوار غما كوبيد و رفت مثل لبخندي روي لبهام شكفت مثل اشكي از چشام چكيد و رفت قهرمان سرنوشت من يه روز اومد و حماسه آفريد و رفت مثل گل بودم تا پژمردم اونم مثل يه قناري پر كشيد و رفت مثل يه غريبه اومد حالمو خيلي سرد و سرسري پرسيد و رفت خبرش كردن كه دارم مي ميرم اومد وجون دادنم رو ديد و رفت مثل گنجشكي دلم رو جا گذاشت زير اين باروناي شديد و رفت قفس چشماشو وا كرد روي من يهو گنجشك دلم پريد و رفت اون چقدر ساده ازم بريد و رفت وانمود كرد كه منو نديد و رفت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 14:44 توسط هلما |
|
اقرا باسم ربك الذي خلق ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 17:50 توسط هلما |
|
این یه بنده خداییه که چون دستش بهم نمی رسه از راه دور عکسش رو برام فرستاده .. ولی فکر کرده ..........؟؟؟؟؟؟ من که کادومو ازش می گیرم.... این جوری قبول نیست ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 11:48 توسط هلما |
|
|
اگه چشمات پرسید بگو ندیدمش...... اگه گوش هات پرسید بگو نشنیدمش.... اگه دستت لرزید بگو مال سرماست ..... اما اگه دلت لرزید به خودت دروغ نگو ....... هنوز دوستش داری |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 15:46 توسط هلما |
|
بفرنایید تا از دهن نیفتاده .......... |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 12:46 توسط هلما |
|
|
به نام او که با بردن نامش به تولدی دوباره می رسم....
برای روز میلاد تن من نمی خواد پیرهن شادی بپوشی به رسم عادت دیرینه حتی برایم جام سر مستی بنوشی برای روز میلادم اگر تو به فکر هدیه ای ارزنده هستی مرا با خود ببر تا اوج خواستن بگو با من که با من زنده هستی
تولدم مبارک....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 12:25 توسط هلما |
|
|
دیگه چیزی نمونده...
فقط دو روز دیگه .... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 14:28 توسط هلما |
|
|
سه روز بیش تر نمونده......
آخ جون ...... منتظر نظراتتون هستم . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 9:38 توسط هلما |
|
|
فقط چهار روز دیگر مانده ......
یه ذره دیگه فکر کن .....جون من ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 10:12 توسط هلما |
|
|
فقط پنج روز............... مونده ..
تو حدست رو بگو....کاری نداشته باش به چی ؟ خودم به موقعش می گم . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 9:17 توسط هلما |
|
|
عشقي که در هر روز و در هر شب نو نشود، دوام نخواهد يافت حتي اگر به پرستيدن منجر گردد. دو دل باخته چيزهايي را در آغوش مي کشند، بيش از آن که يکديگر را در آغوش کشند. بي شک عشق در يک جا جمع نمي شود. عشق، کلمه اي است از نور دستاني از نور آن را بر برگي از نور نوشت. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 14:26 توسط هلما |
|
|
ما چون دو دریچه روبروی هم آگاه ز هر بگو مگوی هم هر روز سلام و پرسش و خنده هر روز قرار روز آینده اکنون دل من شکسته و خسته است زیرا یکی از دریچه ها بسته است نه مهر فسون نه ماه جادو کرد نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 8:38 توسط هلما |
|
|
شش روز بیشتر نمونده ....
هنوز هم می تونی حدست رو بگی. حدسای جالبی زدین... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 8:7 توسط هلما |
|
|
تو را دوست دارم
نگاهت را کلامت را آغوشت را
تو را دوست دارم به اندازه تمام زيبايي هاي دنيا نه کم است
تو را دوست دارم به اندازه تمام رنگها
بازم کم است
تو را دوست دارم به اندازه تمام دنيا
من تو را در تک تک ذرات وجودم لمس مي کنم
در هر نفس عطرت را حس مي کنم
با هر ضربان قلبم عاشقانه تو را دوست می دارم
ديگر در پس کوچه هاي خاطرات جستجويم نکن
مرا نخواهي يافت
که من در تو محو شده ام و چه در آميختن زيباي !!!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 15:55 توسط هلما |
|
|
سلام عرض شد به همه دوستان :
حالتون خوبه ؟ این دفعه با یه مطلب فوق العاده اومدم. البته دوستان دختر و خانوم بنده لطف کنن نخونن. مخصوص خودشونه ... ولی حالا اگه یه خورده دلتون واسه خنده تنگ شده بود بخونینش...
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 15:21 توسط هلما |
|
|
فقط هشت روز ديگر باقيست....
مي توني بگي چه حدسي زدي ؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 10:57 توسط هلما |
|
|
دلش را شكستم..
خودم دانستم.. از همان نگاه گيجش دانستم دلش شكسته بود.. پشيمان شدم اما ديگر فرصتي نبود.. به دنبالش دويدم.. همچون تكه ابري سبك از پله ها مي سري د پايين مي رفت.. زير باران به او رسيدم.. فرياد زدم...مرا ببخش...مرا ببخش... برگشت و به من نگاه كرد... با همان نگاه آشناي قديم و گفت : زير باران چرا ايستاده اي ؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 10:53 توسط هلما |
|
|
گنه كردم گناهي پر ز ذلت در آغوشي كه گرم و آتشين بود
گنه كردم ميان بازواني كه داغ و كينه جوي و آهنين بود
در آن خلوتگه تاريك و خاموش نگه كردم به چشم پر ز رازش
دلم در سينه بي تابانه لرزيد ز خواهش هاي چشم پر نيازش در آن خلوتگه تاريك و خاموش.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 10:43 توسط هلما |
|
|
در مدرسه از نشاطمان كم كردند از فرصت ارتباطمان كم كردند وقتي كه به هم عشق تعارف كرديم از نمره انضباطمان كم كردند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 10:37 توسط هلما |
|
|
اگه پسري نخون.....براي تو ننوشتم ...
مخصوص ما دختراست.... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 10:27 توسط هلما |
|
|
در سر نوشت گل دو حقیقت رقم خورده است ...
روزی به باغ آمد و روزی به باد رفت ...گویا گلی نه روییده و نه پژمرده ........ ..................................................... چه آسان می شود از یادها رفت ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 22:7 توسط هلما |
|
|
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر لبخندی زد و گفت ممنونم. تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید... چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!.. دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه .(عاشقتم تا بينهايت) دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر داده بود... آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد...و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکرد... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 14:45 توسط هلما |
|
|
عاشقی اما نداره جنون که حاشا نداره از همتون عاشق ترم این دیگه دعوا نداره ساده نمی شه تو رو داشت باید پیشت ستاره کاشت ماه رو باید از آسمون رو طاق چشم تو گذاشت من از تو دل نمی کنم عاشق ترینتون منم ساز مخالف رو بزن من ولی دم نمی زنم ( مریم حیدرزاده ) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 14:37 توسط هلما |
|
|
ای دوست...
دلت همیشه زندان من است آتشکده عشق تو از آن من است آن روز... که وداع من و توست آن شوم ترین لحظه پایان من است. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 13:53 توسط هلما |
|
|
دیروز یه جمله خیلی کوچولو با یه معنی خیلی بزرگ از طرف یکی از دوستای صمیمیم بهم اس ام اس زده شد. ( سپیده )
من که خیلی بهش فکر کردم . شما هم یه خورده عمقی بهش نگاه کنین.... بعد هم اگه دوست داشتین نظرتون رو بگین...
هرگز آرزویی به تو داده نشده مگر آن که توانایی به حقیقت در آوردن آن هم داده شده باشد..... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 11:43 توسط هلما |
|
|
ویرانه نه آنست که جمشید بنا کرد ویرانه نه آنست که فرهاد فرو ریخت
ویرانه دل ماست که با هر نگه تو صد بار بنا گشت دگر بار فرو ریخت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 17:0 توسط هلما |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مرداد 1386ساعت 22:19 توسط هلما |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 21:27 توسط هلما |
|
|
گل بارون زده من ، گل ياس نازنينم مي شكنم پژمرده مي شم ، نذار اشكاتو ببينم تا هميشه تو رو داشتن ، دانشتن تمام دنياست از تو و اسم تو گفتن ، بهترين همه حرفاست با تو با تواگه باشم وحشت از مردن ندارم لحظه هام پرميشه از تو وقت غم خوردن ندارم اي غزل واره دل تنگ كه همه تنت كلامه هنور هم با گل گونه ات شرم اولين سلامه اي تو جاري توي شعرم مثل عشق و خون و حسرت دفتر شعر من از تو سبد خاطره هامه اي گل شكسته ساقه ، گل پرپر كه به ياد هجرت پرنده هايي توي ياس مبهم چشمهات مي بينم كه به فكر يك سفر به انتهايي |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 21:5 توسط هلما |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به شکوفایی گل
به نسیم سحرگاه سوگند به غزل های وصال به چراغانی شب به نفس های تو در دهکده ی خاموشی به دل آرایی شب بو به هنرمندی آب به بیابان خدا دامن پر گل باد به چمن زار طبیعت به درختان سوگند به نشاط بشری به صداقت , دوستی به شب و روز و سیاهی و سپیدی سوگند این همه خلقت او از برای من و توست از برای نفس هر انسان و هر آن زیبایی که در این عالم هست و خدای دوستی و همه عشق و محبت از برای من و توست سینه ات پر کن از این گوهر خوش طینت خلق سینه ات پر از این آیینه ی مهر و صفا این همه هدیه به خلق و کجاست شکر و سپاس ؟؟؟ از برای این همه لطف خدا ؟؟؟ |
| پیوندهای روزانه |
|
NEVESHTE از آنتونی رابینز تا موفقیت روانشناسی دنياي رياضيات عشق فلسفی..سیاستی عاشقانه Relaxation آخ دلم . نشكني ها ... زن و زیبایی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|