![]() |
![]() |
|
| عشقولانه |
|
چشم من بيا منو ياری بکن
گونه هام خشکيده شد کاری بکن غيره گريه مگه کاری ميشه کرد کاری از ما نمياد زاری بکن اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد تا قيامت دل من گريه ميخواد هرچی دريا رو زمين داره خدا با تمومه ابرای آسمونا کاشکی ميداد همه رو به چشم من تا چشام به حال من گريه کنن اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد تا قيامت دل من گريه ميخواد قصهء گذشته های خوب من خيلی زود مثل يه خواب تموم شدن حالا بايد سر رو زانوم بذارم تاقيامت اشک حسرت ببارم دل هيشکی مث من غم نداره مثل من غربت و ماتم نداره حالا که گريه دوای دردمه چرا چشمام اشکشو کم مياره خورشیده روشن ما رو دزديدن زیره اون ابرای سنگين کشيدن همه جا رنگه سياهه ماتمه فرصت موندنمون خيلی کمه سرنوشت چشاش کوره نمیبینه زخم خنجرش ميمونه تو سينه لب بسته سينهء غرق به خون قصهء موندن آدم همينه اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد تا قيامت دل من گريه ميخواد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 16:56 توسط هلما |
|
|
خدایا :
گرفتار آن دردم که تو دوای آنی ... در آرزوی آن سوزم که تو سرانجام آنی... بنده ی آن ثنایم که تو سزای آنی ... من در تو چه دانم ؟ تو دانی .. تو آنی که خود گفتی ... و چنان که گفتی تو آنی ... در هجر تو کار بی نظام است مرا شیرین همه تلخ و پخته خام است مرا در عالم اگر هزار کام است مرا بی نام تو سر به سر حرام است مرا ( خواجه عبدالله انصاری )
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 16:0 توسط هلما |
|
|
هنر معلّم گرسنه كردن ذهن دانش آموز است ، نه سير كردن آن.
ولي متاسفانه برخي معلمان در اين دوره برعكس عمل مي كنند......
هر كي موافقه ، نظر يادش نره...... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 12:24 توسط هلما |
|
|
دل از سنگ بايد كه از درد عشق ننالد خدايا دلم سنگ نيست مرا عشق او چنگ اندوه ساخت كه جز غم در اين چنگ آهنگ نيست به لب جز سرود اميدم نبود مرا بانگ اين چنگ خاموش كرد چنان دل به آهنگ او خو گرفت كه آهنگ خود را فراموش كرد نمي دانم اين چنگي سرنوشت چه مي خواهد از حال فرسوده ام كجا مي كشانندم اين نغمه ها كه يك دم نخواهند اسوده ام دل از اين جهان بر گرفتم دريغ هنوزم به جان آتش عشق اوست در اين واپسين لحظه ي زندگي هنوزم در اين سينه يك آرزوست دلم كرده امشب هواي شراب شرابي كه از جان برآرد خروش شرابي كه بينم در آن رقص مرگ شرابي كه ديگر نيايم به هوش مگر وارهم از غم عشق او مگر نشنوم بانگ اين چنگ را همه زندگي نغمه ي ماتم است نمي خواهم اين نا خوش آهنگ را |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 11:40 توسط هلما |
|
|
زندگي چيست ؟ اگر خنده است چرا گريه مي كنيم ؟ اگر گريه است چرا مي خنديم ؟ اگر مرگ است چرا زندگي مي كنيم ؟ اگر زندگي است چرا مي ميريم ؟ اگر عشق است چرا به آن نمي رسيم ؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 11:31 توسط هلما |
|
|
كاش مي شد اشك را تهديد كرد مدّت لبخند را تمديد كرد كاش مي شد در غروب لحظه ها لحظه ي ديدار را نزديك كرد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 11:27 توسط هلما |
|
|
آرزوی ثروت رضایت نیست .چون این یک امید دنیایی است و میل به آن بستگی به اشیا دارد. در حالی که رضایت چیزی جز احساس قلبی نیست....
( جبران خلیل جبران ) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 15:40 توسط هلما |
|
|
حماقت احمق چيزي جز حماقت نمي بيند و ديوانه فقط ديوانگي را مي بيند. ديروز از احمقي پرسيدم كه احمق هاي جمع را بشمارد . خنديد و گفت : (( كار خيلي سختي است ، و خيلي طول مي كشد . بهتر نيست كه فقط عاقلان را بشمارم ؟ )) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 15:22 توسط هلما |
|
|
اولين عشق ... هر جواني اولين عشق خود را به ياد مي آورد و سعي مي كند آن ساعت عجيب را دوباره صيد كند ، خاطره ي آن عميق ترين احساسش را تغيير مي دهد و او را علي رغم رنجش هايش از رموز آن سعادتمند مي سازد... ( جبران خليل جبران ) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 15:17 توسط هلما |
|
|
جبران خليل جبران فيلسوف نويسنده و نقاش لبناني در سال 1883 در لبنان زاده شد و در سال 1931 از دنيا رحلت كرد. بيست سال آخر عمرش در آمريكا سكني گزيد. كتابهايش كه شامل پيامبر ، اشك ها و لبخندها و معبود ديوانه و بسياري عناوين ديگر مي شوند به زبان هاي مختلف ترجمه شده و جزو پر فروش ترين ها بوده اند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 15:0 توسط هلما |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 16:2 توسط هلما |
|
|
عجب روزگاری است...عاشق می شوی می گویند دیوانه است...
دیوانه می شوی می گویند عاشق است... وقتی زنده ای یک نفر هم سراغت را نمی گیرد... وقتی مردی دسته دسته به ملاقات جنازه ات می آیند... خواستم خوشبختی را تجربه کنم...معنای زندگی یادم رفت... خواستم سختی را تجربه کنم ...زندگی کردن را فراموش کردم... عجب رسمی است... همه عمر در انتظار لحظه های نابی..لحظه های ناب در فکر دلیل... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 21:48 توسط هلما |
|
|
در آن جا بر فراز قله کوه دو پایم خسته از رنج دویدن
به خود گفتم که در این اوج دیگر صدایم را خدا خواهد شنید به سوی ابرهای تیره پر زد نگاه روشن امیدوارم ز دل فریاد کردم کای خدایا من او را دوست دارم... دوست دارم.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 21:34 توسط هلما |
|
|
از ویرانه های درونم
تا آبادی چشمانت دو رکعت صفا خواندم بر سجاده ی آرزوها ( اگه تو نبودی من چی کار می کردم عزیز ؟) |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم تیر 1386ساعت 20:14 توسط هلما |
|
|
برای تو می نوسم. برای تویی که تمام وجودم ز توست
برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست... برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست... برای تويی كه احساسم از آن وجود نازنين توست... برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد... برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است... برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی... برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی... برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است ... برای تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است.... برای تويی كه قلبت پـاك است... برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است... برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است... برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است... برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است... برای تویی که آرزوهایت آرزویم است... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم تیر 1386ساعت 15:58 توسط هلما |
|
|
تو رو خدا صـدام نکن خوابتو داشتم مي ديــدم
اطلسي هاي عاشقــو از گـل لبهـــات مي چيدم تو رو خدا صدام نـکن تو خواب تومهربون تري دست منو مي گيري و با خود به ابرها مي بري هزار تا آسمون واسـم ستاره ها رو مي شماري ماهو مياري رو زمين جاش منو اونجا مي ذاري چقد تو پاک و مهربون تو خواب من پا مي ذاري بيدار مي شم تو مي ري و باز منو تنها مي ذاري تو رو خـدا به جـون من خوابمو از چشام نگير تو جون بخواه منم مي دم ، خوابمو از چشام نگير تو رو خدا صـدام نکن خوابتو داشتم مي ديدم اطلسي هاي عاشقــو از گل لبهــات مي چيدم ( مرسی عزیز ) |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم تیر 1386ساعت 15:56 توسط هلما |
|
|
خدايا
سعادتي ارزاني فرما تا پيوسته عشق به حرفه ام مرا رهبري كند بدينترتيب تمايلات نفساني از قبيل حرص بمال و عطش افتخار و آرزوي اشتهار قادر نخواهند بود تا مرا به دام خود گرفتارسازند ... نیرو و فرصتي ارزاني دار تا پيوسته باصلاح آنچه كه فرا گرفته ام بپردازم و قلمرو آنرا دائما" وسيع تر سازم زيرا دانش را انتهايي نيست ... ( مرسي سهيل ) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 22:56 توسط هلما |
|
|
زندگی افسوس رویاهای بر باد رفته نیست ...
دیروز با هزار مشکل گذشت ... سعی کن فردایت را خوب بسازی ... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ زندگی آخر نگفتی چیستی ؟ دیگران گویند زیبایی ولیکن نیستی ...؟؟ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ زندگی خالی نیست .... مهربانی هست... سیب هست... ایمان هست.... آری تا شقایق هست زندگی باید کرد........ ( سهراب )
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 16:19 توسط هلما |
|
|
باز هم دوباره دیدم آن رد پای روی ساحل را
دوباره قلبم امشب، تر گونه می زد شاید که گم کرده گفته هایش را یا، نمی داند با که گفته بوده راز ها را و باز امشب آسمان دلم بارانی ست سکوتی دارد اما باز طوفانی ست شاید نا گفته هایی را که شنیده بود باور کرد دوباره امشب باز زمزمه از نا دیده ها بود .... ...... ( با تشکر از رضا ) |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم تیر 1386ساعت 15:49 توسط هلما |
|
|
تو به من خندیدی
و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت.....؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم تیر 1386ساعت 15:45 توسط هلما |
|
|
ای دوست شکر بهتر یا آنکه شکر سازد ؟ خوبی قمر بهتر یا آنکه قمر سازد ؟ ای باغ تویی خوش تر یا گلشن و گل در تو ؟ یا آنکه بر آرد گل صد نرگس تر سازد؟ ای عقل تو به باشی در دانش و در بینش؟ یا آنکه به هر لحظه صد عقل و نظر سازد؟ ای عشق اگر چه تو آشفته و حیرانی چیزی است که از آتش بر عشق کمر سازد بیخود شده ی آنم سر گشته و حیرانم گاهیم بسوزد پر گاهی سر و پر سازد دریای دل از لطفش پر خسرو و پر شیرین وز قطره ی اندیشه صد گونه گهر سازد ؟ ( مولانا ) |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم تیر 1386ساعت 21:2 توسط هلما |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به شکوفایی گل
به نسیم سحرگاه سوگند به غزل های وصال به چراغانی شب به نفس های تو در دهکده ی خاموشی به دل آرایی شب بو به هنرمندی آب به بیابان خدا دامن پر گل باد به چمن زار طبیعت به درختان سوگند به نشاط بشری به صداقت , دوستی به شب و روز و سیاهی و سپیدی سوگند این همه خلقت او از برای من و توست از برای نفس هر انسان و هر آن زیبایی که در این عالم هست و خدای دوستی و همه عشق و محبت از برای من و توست سینه ات پر کن از این گوهر خوش طینت خلق سینه ات پر از این آیینه ی مهر و صفا این همه هدیه به خلق و کجاست شکر و سپاس ؟؟؟ از برای این همه لطف خدا ؟؟؟ |
| پیوندهای روزانه |
|
NEVESHTE از آنتونی رابینز تا موفقیت روانشناسی دنياي رياضيات عشق فلسفی..سیاستی عاشقانه Relaxation آخ دلم . نشكني ها ... زن و زیبایی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|